نمازی که در اتاق ژنرال خواندم

 

به گوشه ای از اتاق ژنرال رفتم ورزنامه ای را برداشتم وروی زمین پهن کردم . مهرم را از جیبم درآوردم ومشغول خواندن نماز شدم .

 

شهید عباس بابایی در 14 آذر 1329 در قزوین متولد شد. ایشان پس از دریافت دیپلم ، در آزمون نیروی هوایی ارتش قبول شده و وارد دانشکده خلبانی گردید . آن روز هاب خش اعظم  این آموزش ها در ایالات متحده انجام می شد. عباس بعد از آموزش های دوره خلبانی در آمریکا سال 1351 به کشور بازگشت. شهید بابایی با اوج گیری انقلاب اسلامی بدون تردید به صف انقلابیون پیوست و خالصانه در نهضت حضرت روح الله ذوب گردید.وی در7/5/1360 فرماندهی پایگاه هشتم هوایی را برعهده گرفت و در 9/9/1362 معاون عملیات نیروی هوایی تهران شد. سرانجام شهید عباس بابایی در سن 37 سالگی روز 15 مرداد 1366 بر اثر اصابت گلوله به پیکرش در حین انجام عملیات برون مرزی به شهادت رسید.

روحمان با یادش شاد

 

آنچه خواهید خواند خاطره ای است مربوط به این شهید بزرگوار که از زبان خودش روایت شده است.

دوره خلبانی من درامریکا تمام شده بود وبهترین نمرات را درامتحانات پروازی به دست آورده بودم ،ولی به دلیل گزارش هایی که درپرونده ام وجود داشت ،گواهی نامه خلبانی ام صادر نمی شد. سرانجام روزی به دفتر رئیس دانشگاه که یک ژنرال آمریکائی بود ،احضار شدم .به اتاقش رفتم واحترام گذاشتم او آخرین فردی بود که بایستی مورد قبولی یا رد شدنم در خلبانی نظر می داد.پرسش هایی کرد که من پاسخ دادم . از سوال های ژنرال بر می آمد که میانه خوبی با من ندارد ، ناگهان در اتاق به صدا درآمد ومنشی ژنرال وارد شد وپس ازاحترام ،ازاو خواست تا برای کار مهمی از اتاق خارج شود .

با رفتن ژنرال مدتی دراتاق تنها ماندم ، به ساعتم نگاه کردم ،وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم ای کاش دراینجا نبودم ومی توانستم نمازم را دراول وقت بخوانم .انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد ،اندیشیدم هیچ کاری مهم تر از نماز نیست وبا خود گفتم : خوب است نمازم را همین جا بخوانم . به گوشه ای از اتاق ژنرال رفتم ورزنامه ای را برداشتم وروی زمین پهن کردم . مهرم را از جیبم درآوردم ومشغول خواندن نماز شدم . در همین حال ژنرال وارد اتاق شد. باخود گفتم :چه کنم ؟ نماز را ادامه دهم ویا آن را قطع کنم ؟ تصمیم گرفتم نماز را ادامه دهم ، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد . نماز را تمام کردم واز ژنرال به دلیل اینکه معطل شده بود ، عذر خواهی کردم ژنرال پس از چند لحظه سکوت از من پرسید : چه می کردی؟! گفتم عبادت می کردم . گفت بیشتر توضیح بده . گفتم : دین اسلام به ما مسلمانان دستور می دهد که درساعت هایی خاصی از شبانه روز،با خداوند مناجات کنیم ونام این عبادت نماز است .ژنرال نگاه عمیقی به من کرد وگفت : پس این گزارش های که در پرونده ات نوشته اند برای همین کارهایت بوده است ؟ گفتم : شاید ،نمی دانم خداوند با این نماز چه اثری در دل او گذاشت که قلم خود نویسش را برداشت وگواهی نامه خلبانی مرا امضاء کرد.آن روز به اولین جای خلوتی که رسیدم به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من داده بود ، دورکعت نماز شکر خواندم

/ 0 نظر / 63 بازدید